|
چهرهي يك نويسنده در برابر داستان من چه گويم يك رگم هشيار نيست شرح آن ياري كه او را يار نيست
| ||
|
يحيي سالها از زماني كه براي آخرين بار با يحيي حرفزدم، ميگذرد و از همان وقت از اين روز ميترسيدم. يادم است كه هميشه دستش را با آن همه پارچهاي كه رويش بستهبودند بلند ميكرد و ميگفت، تو ميماني و مردن من را ميبيني. حالا كه دارم از اين تپه ميروم بالا انگار يكي دارد همهي حرفهاي يحيي را با همان زبان خودش كه خيلي اوقات ميگرفت، برايم دوباره ميگويد. ميگفتند توي بچگي يك تكه آتش گرفتهبوده و تا رفتند از دستش بگيرند، آن را توي دهانش گذاشته و واسهي همين همهاش زبانش ميگيرد. اين قدر مه روي تپه سنگين شده كه فقط توي يك قدميات ميتواني تنهي درختهاي كاج را ببيني، يا بقيهي آنهايي كه دارند خودشان را ميرسانند بالاي تپه تا به مراسمي كه براي آخرين بار او تويش شركتميكند، برسند. از وقتي يادم ميآيد، هرجا هر مراسم مذهبي ميخواستند برگزاركنند، او را هم بايد ميآوردند. انگار يك اجبار باشد كه به همه تحميلشده. مثل يك بيماري مسري كه همهجا شيوع پيداكرده و وقتي توي يك مراسم عودميكند، همان نشانههايي را نشانميدهد كه دفعههاي قبل نشانداده. كسي يادش نميآمد، اولين بار كي اين كار را كردهبود و براي چي. عين يك مرض مسري كه كسي نتوانستهباشد جلويش را بگيرد، شيوع پيداكردهبود و از هركي ميپرسيدي، فكرميكرد، ريشهاش از يك جاي ديگر بوده. من سن و سالم نميرسيد، اين چيزها يادم باشد. بعد كه بزرگتر شدم و مادرم واسهام ميگفت، فهميدم، از همان موقع همينجوري بوده. يعني نه اين كه هميشه هم پاي نذري چيزي در ميان باشد. انگار واسهي همه عادت شدهبود كه تا آن بچه را ببينند، بروند جلو و يك تكه پارچه را يك جاي تنش گرهبزنند و بعد ببوسندش. بعد كه موهاي تنك روي صورتش سبزشد، زنها كمتر ديدم، وقتي پارچه ميبندند دخيلش، ببوسند، ولي وقتهايي ميشد كه چند تا از اين دخترهايي كه تازه رسيدهشدند، توي كنارههاي شاليزارهاي برنج گيرش ميآوردند. دورهاش ميكردند. پارچه و شال ميانداختند دور گردنش تا لبهايشان را غنچهكنند و بچسبانند پس گردنش. پسر اما زبانش ميگرفت، ميخواست بهشان بگويد، راحتش بگذارند. من هميشه به دادش ميرسيدم و برش ميگرداندم در خانهيشان و دخترها دستهايشان را ميگذاشتند روي لبهايشان و از خنده ريسهميرفتند. برچسبها: داستان داستان كوتاه محمد تقي حسنزاده توكلي يحيي ادامه مطلب [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 17:33 ] [ محمد تقي حسنزاده توكلي ]
برانگيختگان شعاع آتشدانهاي دوطرف، خودش را تا سقف ميکشد، تا دودي که از ميان چريکچريک آتش خودش را بالاکشيده، جلوي صورتم برگردد و هرم گرم روبهرويم تاببخورد. انگار زن و مردي که روي کاناپه نشستند، در هوا معلقباشند. مرد چشم چپش را که خالي گوشهي پلکش را پايينکشيده، بازميکند، تا شعاع آتش روي سبزي چشمش برقبزند: «اين يعني خون يك قاتل توي رگهاي تواِه». هرم گرم همينطور به صورتم ميزند. انگار آتشدانهاي دوطرف کاناپه توي سرم گرگرفتهباشند، استخوانهايم بهسوزشميافتد. انگار دم همان اجاقي باشم که كلوچهها را توي آن ميچيدم تا مربيهاي پروشگاه در را پشت من چفتکنند و من به صداي موجها گوشدهم، که خودشان را تا اسکله جلوکشيدهاند و دوباره برميگردند. مرد چشمهاي سبزش را تنگميکند، تا خال گوشهي پلک چپش کشيدهشود. -جوون زيبايي هستي. جووناي زيبا كار دست اين و اون ميدن. سرش را طرف دختر برميگرداند. لبهايش را در لبهاي دختر فروميکند، تا رشتهي سياهي که دختر از بينياش آويزانکرده، همينطور روي صورتش تاب بخورد و صداي موجهايي که خودشان را تا پاي مسافرخانه رساندند و ميخواهند دوباره به دل دريا برگردند، تنم را بهرعشهبياندازد. دريا هم ديگر پسر يک قاتل را نميخواهد. همين است که ديگر نميخواهم به آب بزنم. تور را که از يکطرف قايق توي آب انداختم، برگشتم قلابم را آنطرف قايق انداختم و ديدم دارد شب ميشود و دريا نميخواهد به من ماهي بدهد. نگاهم سمت متور قايق رفت، که هنوز نوي نو ماندهبود و پاروها را دستم گرفتم. ديدم قلاب را که مياندازم ماهيها طرفش ميپرند و شيرجهميروند پايين. بيرونآوردمش. در نور ماهي که تازه داشت جاي غروب را ميگرفت، ببينم، چرا طعمهاش افتاده، که ديدم تور دارد پايينکشيدهميشود. خم که شدم، تور را ببينم، پايم روي چوب قلاب رفت. قلاب کف دستم کشيدهشد. خون همينطور کف دستم جمعشد و توي نور ماه برقزد. هرطوربود، بايد تور را بالا ميکشيدم، وگرنه قايق برميگشت و کوسهها بوي خون را که ميشنيدند، سراغم ميآمدند. دستانم را که طرف تور بردم، انگار خون دستم که همينطور در آب ميچکيد دل دريا را بههمزدهباشد، موج ها بلندشدند و عكس ماه را که در آب افتادهبود، تکهتکهکردند. دستم را جمعکردم و بالاآوردم، که موجها تکهتکههاي ماه را به هم چسباندند و همين که چند قطره خون از مچ دستم سرريز شد، دوباره ماه را شکستند. دستم که به تور رفت، يک سر از آب بيرونآمد، که موهاي فرفري مشکي روي صورتش ريختهبود و لختههاي خوني که روي موهايش چسبيدهبود، موج خون را دورش پخشميکرد. دستش را از آب بيرونآورد و درست گذاشت وسط صورتش، جايي که بافهي خون يک رشته مويش را به هم دوختهبود. مويش را که طرف راست صورتش کنارزد، ديدم قلوهقلوه خون از چشمش بيرونزده و رويش دلمهبسته. زبانم به سقف دهانم چسبيد و هر چه ته دلم بود، کف قايق جمعشد. آب زرد گلويم را ميسوزاند و فکر اين که نگاه که کنم، چيزي توي آب نيست و نور ماه مرا به اشتباهانداخته، وادارمکرد، سرم را برگردانم. چشمهايم را که بازکردم، سر ديگري بيرونآمدهبود و با چشمهاي ميشياش به من خيرهبود. ريش سيخسيخ بور تا موهاي بور کنار سرش که وسط سرش را خاليگذاشتهبود، کشيدهشدهبود. يکدفعه دهان بازکرد. لختهلختهي خون روي ريشش کشيدهشد. در آب افتاد و خون همينطور موجزد، تا به لختههاي خون روي آن سر بچسبد. سر سياه ديگر که داشت از آب بيرونميآمد، نميدانم چه شد، که ميگفتند، کنار اسکله پيدايم کردهبودند و معلومنبوده، تا کي بيهوش افتادهبودم که ميگفتند، خون دستم کف قايق خشکيدهبوده و انگار دستم را طرف متور قايق بردهباشم، دستهاش خوني بوده.
برچسبها: داستان, داستان كوتاه, برانگيختگان, مجموعه داستان پرستشگاه ايزدان مدفون, محمد تقي حسنزاده توكلي ادامه مطلب [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 14:38 ] [ محمد تقي حسنزاده توكلي ]
خاطرات يكي از چاكران شاهعباس به ضميمهي يادداشتي ديگر تهماندهي نوري كه خود را به زور از تنها روزنه اينجا كشانده، تا نشاندهد، در به بيرون راهدارد، تا پاي ديوار كشيدهشدهاست. عقربها به شكاف ديوارهاي شكمداده برميگردند، بيآنكه بايستند و به صداي در گوشدهند، كه قژقژكنان نور را تو مياندازد و بوي خون تازه را تا سينهي داركوبها ميكشد. صداي داركوبها در سرم چرخميخورد و زوزهي گرگها را به يادم مياندازد. پيش از اين كه نور بيرون نگاهم را كوركند، خون ليسيدهي روي زمين و استخوانهاي ليسيده، نگاهم را تا پاي ديوار ميكشد، و در شكافها دنبال موجوداتي ميگردد، كه لحظهاي پيش دورهام كردهبودند و حالا زير شكاف ديوارهاي شكمداده، منتظر ميهماني بعديشان ماندهاند. اين بيرون همهجا تارشدهاست. سرم راست به كمر يكي از نگهبانها ميخورد، و يك چيزي دستم ميافتد. نگاهم به غلاف شمشير نگهبانها تيزشدهاست، كه دو عقربِ در هم چنگانداخته، روي آن نقششدهاست. نگهبان كتاب را از دستم ميگيرد. يك برگ آن را ميكند. كاغذ را دستم ميدهد، و هنوز نصف برگهاي كتاب كندهنشدهاست. يكيشان ميگويد: «كي به آخرين برگ ميرسيم؟» آن يكي: «هيچگاه! حسنش اين است كه بر همه برگها يكچيز نگاشتهاند» و هردو تا جايي عقبميروند، كه بتوانم كلاه تركتركشان را، رداي سرخ بلندشان را ببينم و تا كمر برايم دلاميشوند، تا نيزهي بيرونآمده از كلاهشان در چشمانم برقبزند. دو نگهبان همينطور دلاشده عقبعقب ميروند، تا به سايهي درختي تكيهدهند و پايش بنشينند، تا من با اين كاغذ خلوتكنم: برچسبها: داستان, داستان كوتاه, خاطرات يكي از چاكران شاه عباس به ضميمهي يادداشتي , مجموعه داستان پرستشگاه ايزدان مدفون, محمد تقي حسنزاده توكلي ادامه مطلب [ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 21:25 ] [ محمد تقي حسنزاده توكلي ]
براي دستگير هميشگيام مهدي زارع جشن نوروز مهرزاد ميايستد. ابروهاي پنبهايش را تا چروكافتادن پوست سرخ پيشانياش ميدهدبالا و دستش را ميگيرد طرف ما. - قايقا رسيد! زود باشين! صندوق را از روي دامن سفيدم بلندميكنم و دوتايي پشت سر مهرزاد راهميافتيم. گريهي مادر داماد كه درست پشت سرم است و انگار قلوهسنگهاي ساحل را زير پايش نبيند، دايم پايش لقميخورد و سنگ از زير پايش درميرود، به گوشم ميرسد. انگار يكي با دستهايش كه تازه از توي يخ رودخانه درآورده، روي مهرههايم دستميكشد. تنم ميلرزد. يكي نميآيد گهواره را از دستش بگيرد، داماد سالم به مراسم برسد. همه عين جنديدهها دنبالمان راهافتادند و چشمشان به درخت بلوط است كه زير نور نارنجيرنگي كه ابرها را شكافته، پارچهبستههاي سبزرنگش رنگ جوانههايي كه سر شاخههايش زده، درآمده. برچسبها: داستان, داستان كوتاه, جشن نوروز, محمد تقي حسن زاده توكلي ادامه مطلب [ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 15:1 ] [ محمد تقي حسنزاده توكلي ]
سيمين دانشور
همه كارهاي جهان را در است مگر مرگ كان را دري ديگر است [ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 23:52 ] [ محمد تقي حسنزاده توكلي ]
مدتهاست همراه دوستانم به دنبال صداي صبحي قصهگوي شناختهشدهي راديو هستم. تنها صدايي كه تا به اينجا به دستگيري دوست ديرينم عماد يافتهام، براي دوستان ميگذارم. تا به دستگيري ديگر قصهدوستان، قصهخواني صبحي را بشنويم!
[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 14:49 ] [ محمد تقي حسنزاده توكلي ]
سايهي بهرام 1 پيرمرد انگشتش را روي بيني نوكعقابياش ميكشد. قطرهي عرق را روي آجرفرشهاي پيادهرو پرتميكند و با سرش به بانك اشارهميكند. -اون زنو با دو تا دختراش ميبيني؟ خورشيد همينطور دارد پوست سرم را ميسوزاند. ميخواهم راهم را بگيرم بروم، كه دستش همينطور كه به رعشه افتاده بازويم را ميگيرد. تاكسيهايي كه كنار خيابان ايستادند، همينطور دارند صدا ميزنند: «بيمارستان بوعلي- كشتارگاه» -يني باباي خدابيامرزت درباره من چيزي بهت نگفته؟ تعجبميكنم. نميدانم اين بوي خون دارد از كجا ميآيد. خدايا! جوي كنار خيابان پر لختهلختههاي خون است. خدا ميداند امروز اينجا چه خبر است. خدايا! باز اين حالت تهوع
برچسبها: داستان, داستان كوتاه, سايهي بهرام, محمد تقي حسن زاده توكلي, مجموعه داستان پرستشگاه ايزدان مدفون ادامه مطلب [ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 13:57 ] [ محمد تقي حسنزاده توكلي ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||